امروز 

صفحات وبلاگ

آرشيو موضوعي

درباره وبلاگ

بيتا .خط به خط من تايپ شدم خوندی منو بيتاب شدم تو اين همه وبلاگ منم که انتخاب شدم ولی نظر ندادی واسه همين آب شدم...


آرشيو

 

 
نویسندگان

 

پیوندهای روزانه

 
 
وبلاگهای دوستان

 
 
نظرسنجی وبلاگ

 

به نظر شما داستان عاشقانه چجوری بود؟
خوب بود
عالی؟
بدک نبود
مزخرف بود

 
 
لوگوی وبلاگ

 



 

 
خبرنامه
 

:نام 
:ایمیل 

اضافه حذف

 

 
آمار وبلاگ

آمار بازديدها:


بازديد هاي امروز : 1
بازديد هاي ديروز : 4
بازديد هاي این ماه : 40
كل مطالب : 50
كل بازديد ها : 2299
ايجاد صفحه : 0.078125 ثانیه

 
جستجو

 

شیرین تر از عسل حالا یک داستان عاشقانه

 

جمعه، 30 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شـش

سلاممممممممممممممم نادر جون مرسی دمت  گرم مرسی که بهم سر میزنی!واقعا خوشحالم کردی من یه وب دیگه ساختم آخه فیلتر شکن ندارم نمیتونم بیام به وب خودم! بیا به این آدرس زیر قربانت بیتا  برات تایپش هم میکنم دبلیو دبلیو دبلیو ژوپیتر ) ۶۱۲.بلوگفا .کام

http://joopiter612.blogfa.com/



جمعه، 30 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شـش

سلاممممممممممممممم نادر جون مرسی دمت  گرم مرسی که بهم سر میزنی!واقعا خوشحالم کردی من یه وب دیگه ساختم آخه فیلتر شکن ندارم نمیتونم بیام به وب خودم! بیا به این آدرس زیر قربانت بیتا  برات تایپش هم میکنم دبلیو دبلیو دبلیو ژوپیتر ) ۶۱۲.بلوگفا .کام

http://joopiter612.blogfa.com/



جمعه، 30 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شـش

سلاممممممممممممممم نادر جون مرسی دمت  گرم مرسی که بهم سر میزنی!واقعا خوشحالم کردی من یه وب دیگه ساختم آخه فیلتر شکن ندارم نمیتونم بیام به وب خودم! بیا به این آدرس زیر قربانت بیتا  برات تایپش هم میکنم دبلیو دبلیو دبلیو ژوپیتر ) .بلوگفا .کام

http://joopiter612.blogfa.com/



دوشنبه، 12 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شـش

سلام به همه ی بر و بچه های خوب خودم. ایمان نادر رضا و احسان و فرناز عزیز مرسی که نظر دادید.فرناز جان واقعا نمیدونم چرا این طوری میشه ولی سعی میکنم درستش کنم راستی من فیلتر شدم  ولی جای نگرانی نیست این قدر فیلتر شکن ریخته توی وبلاگا که من خیالم از این بابت راحته فقط دوستای گلم لطفا ولم نکنید !منتظر نظرای همتون هستم. من فقط جکهام دزدی بود(از گروه سالی جون) و متن یه دختر که الان صفحه ی دومه وبلاگمه."یه دختر" انگلیسی بود من فقط ترجمش کردم .بقیه ی چیزا یعنی شعرا (به جز مال ایمان) و داستان عاشقانه مال خودمه.راستی یه اسم هم براش انتخاب کردم.اسمش رو گذاشتم سکوت.اینو شهرزاد عزیز بهم پیشنهاد داد.راستی داستان عاشقانه ی" سکوت" رو بعد از اینکه فیلترم شکسته شد میذارم.هنوز نمیدونم چه دشمنی با من کوچولو(حتما الان با خودتون میگید آخی خرس گنده نوزده سالشه سه ماه دیگم بیست سالش میشه میگه "کوچولو")دارن!مگه من بیچاره چه کارشون کردم که فیلترم میکنن؟خب آره من اسم شیرین عسل رو انتخاب کردم چون خیلی شیرین عسل دوست داشتم.ولی الان از شیرین عسل(خوردنیش. نه وب خودم)خیلی بدم میاد.همینطور از شرکت مسخرش.که باعث شدن فیلتر بشم.ولی خب.شما هم اگه صاحب یه شرکت بودید و یه سایت داشتید خوشتون نمیومد هر وقت توی گوگل تایپ میکردید شیرین عسل یه دفعه یه وبلاگ عشقی جلوتون سبز بشه ! این واسه همه افت داره!!!!!!!!!!! ولی خب من ناامید نشدم.بازم ادامه میدم.راستی اگه کسی تونسته تا آخر این متن دنباله دار رو بخونه واقعا جای تعجب داره.حتی خودم هم حاضر نیستم بخونم ببینم درست نوشتم یا نه !!!!! خب دیگه وراجی کافیه.توی نظر سنجی شرکت کنید.فیلتر منو بشکنید و بیاید تو تا بخوره سر پوز بعضیااااااااااااااااااااااااااااااا.ایدی من رو که دارید ندارید؟! بهم ایمل نزنید .عضو سالی جون شدم ولم نمیکنن.شب و روز برام صد تا ایمیل میفرستند.خودتون اگه یه دفعه میرفتید توی یاهو و میدیدید صد و پنجاه تا ایمیل براتون اومده چه کار میکردید؟(برای همین ایمیلامو باز نمیکنم )بهم پی ام بزنید تا ادتون کنم.قربون همتون.بیتا. best_day 12 ایدی منه.منتظرتونم بای بای.


نظرات 1     

دوشنبه، 12 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شـش

سلام من فیلتر شدم یه مدت آپ نمیکنم تا فیلترمو بردارن



قسمت چهارم ...

چهارشنبه، 31 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش

غزل که از بودن در کنار دکتر زیاد احساس خوبی نداشت با ناراحتی به داشبورد خیره شد.نمیدانست  که دکتر از کجا مسیر خانه ی او را میداند  از یک هفته پیش که دکتر برای خرید کامپیوتر جدیدی نزد آنها آمده بود مدام به آنها سر میزد و با همه مخصوصا غزل احوالپرسی گرمی می کرد.غزل که این فکر برایش خنده دار بود خنده اش را به سرفه ای تبدیل کرد.همین مانده بود که دکتر هم از او خوشش بیاید.او که کمی در این مورد کنجکاو بود و میخواست بداند سوءظن هایش درست است یا خیر با لحنی موءدبانه از دکتر پرسید

:ببخشید..

 میخواست بپرسد آیا او تنها زندگی می کند ولی این سوال درستی نبود از این رو پرسید

":کامپیوتری که هفته ی پیش خریدید برای پسرتون بود یا...دخترتون؟"

دکتر لبخند پهنی زد و به سمت راست پیچید.بعد از کمی سکوت گفت:

برای هیچ کدوم.من دختر ندارم.پسرم هم خارجه خودش میتونه برای خودش خرید کنه.

غزل سرش را تکان داد و گفت:اها.و ساکت شد چون نمیدانست چه چیزی بپرسد.ولی دکتر که گویا به این بحث علاقه مند شده بود ادامه داد :

" راستش من تنها زندگی می کنم  .برای خودم خریدم.آخه کامپیوتر قبلیم خیلی قدیمی شده بود .."

غزل که پیچش وحشتناکی را در دل و روده اش احساس میکرد آرزو کرد که ای کاش این بحث را شروع نکرده بود و با ناراحتی سرش را تکان داد.دکتر گفت:

"همسرم هفت سال پیش از دنیا رفت.زن خیلی خوبی بود ...پسرم بعد از مرگش نتونست توی خونه بمونه...آخه خونه پر از یاد مادرش بود برای همین گفت میخواد از اینجا بره الان سوییسه خیلی وقت بود میخواست بره ولی مادرش نمیذاشت اونم چون مادرش رو خیلی دوست داشت اینجا موند الان یه پسر هم داره خیلی پسر نازیه باید عکسش رو ببینی..."

غزل به زور سعی کرد بخندد اما فقط توانست عضلات صورتش را تکان بدهد.دکتر که دوباره میخواست روی چیزی تاکید کند گفت:

"حالا من تنها زندگی می کنم"

.غزل  پیچ و تاب دیوانه وار دل و روده اش را نادیده گرفت و برای خلاصی از این بحث احمقانه گفت"

"خب دیگه وقتشه به فکر  ازدواج بیفتید..."

دکتر که از این تیز فهمی خوشش آمده بود و داشت به منظورش نزدیک تر میشد لبخند گرمی زد.اما حرف بعدی غزل لبخند را روی لبش خشکاند:

"من خودم یه خاله ی پیر سراغ دارم!البته زیاد پیر نیست خیلی هم جوون میزنه 50 سالشه ولی هنوز ازدواج نکرده.فکر کنم به درد شما بخوره ..من از هر نظر تضمینش میکنم."

دکتر سرش را به مخالفت تکان داد و گفت:

"فکر میکنید من اینقدر پیر باشم که با یه آدم پنجاه ساله ازدواج کنم؟"

غزل با احتیاط به او نگاه کرد و گفت:

"من فکر میکردم شما ا...50 سالتونه.."

البته به جای 55 سال این را گفته بود.دکتر اخم کوچکی کرد و با دلخوری سرش را تکان داد.:

"نه من فقط 48 سالمه..."

غزل با تعجب سرش را تکان داد و با دستپاچگی اضافه کرد :

"حتما همینطوره...خب شاید چون همه ی موهاتون سفید شده ییرتر نشون میدید"

 او با ناراحتی به خیابان خیره شد حالا  دیگر دو خیابان تا کوچه ای که آنها در آن زندگی میکردند فاصله بود.دکتر که هنوز اخم کرده بود لبخند زد ولی خوب موفق نشد ناراحتیش را پنهان کند.در واقع اصلا موفق نشد.غزل که برای در رفتن از این موقعیت عذاب آور لحظه شماری میکرد تا خیابان آشنای محله زندگیشان را دید تقریبا با داد گفت:

"مرسی..رسیدیم ممنون."

دکتر که هنوز از حرف او دلخور بود  زیر لب گفت:

"خواهش میکنم".

غزل پیاده شد و باز هم تشکر کرد.بعد با عجله از ماشین او دور شد.افکار ناراحت کننده یکی پس از دیگری به مغزش هجوم می آوردند .و وقتی که دکتر با ماشینش در خلاف جهت او از نظر ناپدید شد اولین شکش به یقین بدل شد.مسیر او و دکتر اصلا یکی نبود.ولی دکتر جای او را میدانست پس حتما در هفته ی گذشته بدون این که غزل بداند او را تعقیب کرده تا از محل زندگیش سر در بیاورد.دوم این که دکتر یک زن هم سن و سال خودش نمیخواست.او چطور فکر کرده بود  میتواند با غزل که جای دخترش بود یا حتی جای نوه اش ازدواج کند؟غزل که کل ماجرا در نظرش ناراحت کننده و احمقانه بود به خانه رفت و به خود گفت:فقط همینو کم داشتم.!حالا با وجود شهاب و سوپر محله ! سه تا خواستگار اعصاب خورد کن داشت.چرا  این قدر بدشانس بود؟

 چند روز بعد که غزل با نا امیدی و یاس به سر  کار میرفت (پدرام و پانی عقد کرده بودند)  اگر موقعیت بهتری بود و از دست پانی و پدرام ناراحت و آشفته نبود حتما با صدای بلند به همه ی مسخره بازیها یی که آنجا اتفاق افتده بود میخندید. دم در ورودی ساختمان دکتر تازه داشت از ماشینش پیاده می شد.غزل که چند قدم بیشتر با او فاصله نداشت  سلام کرد وخواست برود .اما دوباره برگشت و با تعجب به دکتر نگریست.اگر موقعیت بهتری بود حتما قاه قاه می خندید اما الان نه.دکتر که موهای سپیدش همگی سیاه و براق شده بود و حتی ریش و سبیلش را هم رفاموش نکرده بود با لبخند به او سلام کرد.غزل به یاد کسانی افتاد که با جراحی پلاستیک یک شبه جوان میشوند .غزل او را با انی قیافه ی شنگول زیاد نمیپسندید.اما اگر دکتر دی این ای اش را هم عوض میکرد و بیست سال جوان تر میشد باز هم غزل نقطه ی اشتراکی میان او و خودش نمیدید.برای همین منتظر دکتر نایستاد و وارد آسانسور شد.که البته اشتباه بزرگی بود.وقتی بعد از نیم ساعت گیر افتادن در آنجا بالاخره نجاتش دادند تصمیم گرفت دیگر هیچ وقت از این آسانسورهای عهد بوقی استفاده نکند.او با این افکار وارد دفتر شد . جوانی فوق العاده خوش تیپ پشت به او در کنار پدرام ایستاده بود.صبح زود بود و هوا خیلی سرد بود غزل بدون توجه به آن دوراهش را کشید تا پشت صنلی محبوبش از نظر پنهان شود و از زیر سوال ها و پچ پچ های همکارانش خلاص شود.دیگر حتی به پدرام نگاه هم نمیکرد.همه چیز از دست رفته بود  و غزل میکوشید مثل پانی همه چیز را فراموش کند ولی چندان آسان نبود.او که به طرز عجیبی ناگهان ساکت و منزوی شده بود چندان مورد توجه مبود چون همه فکر میکردند به خاطر شهاب است که اینقدر ساکت شده.ولی او دیگر به حرفهای هیچ کس اهمیت نمیداد.همین بهتر که  این فکر را میکردند  تا او بتواند در سکوت با با این  غم بزرگ کنار بیاید.و به پدرام هم هیچ توجهی نداشت که بیشتر از روزهای قبل با شهاب می پلکید و تا سرش خلوت میشد به سراغ او میرفت...نه  دیگر این چیزها چه اهمیتی داشتند؟ غزل با اخم مشغول به کار شد..غم سنگینی در سینه اش  بود و نمیتوانست آن را تحمل کند اما چاره ی دیگری هم نداشت.وقتی میان احساسات گوناگونش برای ماندن یا رفتن از آنجا دست و پنجه نرم میکرد بالاخره کسی که کنار پدرام ایستاده بود برگشت غزل حتی به او نگاه هم نکرد تصمیم گرفته بود بین خودش و همه ی چیزهایی که به پدرام ختم میشد خط بزرگی بکشد.حتی دور کسانی که با پدرام در رفت و آمد بودند.

و وقتی آن پسر غریبه که غزل نه او را دیده بود و نه میشناخت به او نزدیک شد و سلام کرد غزل صدای آشنای او را تشخیص داد و بی اختیار سرش را بلند کرد و به او نگاهی انداخت هر چند هنوز اخم کرده بود.غزل در جا خشکش زد...نه...این امکان نداشت...شاید اشتباه کرده بود...بله حتما صدای آنها خیلی شبیه به هم است وگرنه ...غزل با اخم به پسر جوانی که کنار ویترین ایستاده بود چشم دوخت و گفت:

بله؟

 پسر که چشم و موهای مشکی خیلی آشنایی داشت و کمی معذب به نظر می رسید لبخند کمرنگی زد و گفت:

حالا(روی حالا تاکید خاصی داشت)میتونم باهاتون صحبت کنم؟

غزل نگاهش را از او گرفت...و در حالی که میکوشید خودش را متعجب و مات نشان ندهد با صدای سردی پرسید:

مگه حالا چه فرقی با قبلا داره؟

گر چه خودش هم میدانست حالا خیلی با قبلا فرق دارد ولی نمیخواست اعتراف کند.شهاب که صورتش با یک اصلاح تمیز باز و روشن شده بود با تعجب پرسید:

"فرق نداره؟ "

غزل به خشکی گفت:نه...شهاب که انگار با دستی بر سرش کوبیده باشند از خود وا رفت اما بعد کمی بر خودش مسلط شد و گفت:

این...چند روزه خیلی ناراحت بودید ...میتونم دلیلشو بدونم؟

غزل بی مهابا دروغی سر هم کرد و گفت:

"بله.دوستم مرده"

.قیافه ی گرفته و زیبای شهاب کمی از هم باز شد و گفت:

"آها...پس دلیلش اینه...خیلی متاسفم...همسن خودتون بود؟"

غزل سرش را  به تایید تکان داد (هنوز هم به او نگاه نمیکرد با این که حالا او واقعا قیافه اش عوض شده بود و خوش تیپ و زیبا به نظر میرسید ولی هنوز هم غزل کس دیگری را دوست داشت و نمیتوانست جایی برای یک عشق جدید در زندگی اش بیابد).شهاب گفت:

"واقعا متاسفم خدا رحمتشون کنه !ولی شما خیلی ناراحت هستید چند روزه اصلا با کسی حرف نزدید اینطوری هیچ خوب نیست من مطمئنم دوستتون هم نمیخواد شما اینجوری افسرده باشید.."

غزل سرش را با حواس پرتی تکان داد .چه خوب که یک دلیل محکم برای ناراحتیش یافته بود.شهاب که فکر میکرد دیگر با این وضع غزل جایی برای حرف های دیگر باقی نمیماند میخواست برود که صدایی تیز و برنده پناهگاه درونی و امن غزل را که در این چند روزه برای خودش ساخته بود تا در آن آرام گیرد از هم شکافت و مثل خنجری تیز بر پیکر روحش نشست.صدای پانی بود که داشت با پدرام حرف میزد:

"آره عزیز دلم ! مامان گفت حتما امشب بیای پیش ما..."

با این حرف عصبانیت غزل که طی این چند روز جای خود را به ناراحتی ژرفی داده بود دوباره مثل زخمی کهنه دهان باز کرد و خشم وحشتناکی به ذهنش هجوم آورد...او که قلبش را به طرز وحشتناکی با تمام وجود در مغزش احساس می کرد  دوباره تصمیم گرفت..میخواست با تمام وجود پانی را برنجاند...عصبانی کند ناراحت کند و طعم تلخ انتظار و درماندگی را به او بچشاند. وقتی به خود آمد دید که کلمات به سرعت و قبل از این که او بتواند مهارشان کند بیرون ریختند اخم هایش از هم باز شدندو خودش را هم را متعجب و کمی خشنود کردند:

"ببخشید که من اینطوری باهاتون حرف زدم...من هیچ حالم خوب نبود..معذرت میخوام..."

شهاب  که میخواست برود دوباره برگشت و با ملایمت لبخند  مهربانی زد و گفت:

 "خواهش میکنم..من درک میکنم.من نباید مزاحمتون میشدم.اگر میدونستم.."

غزل سرش را تکان داد و مخالفت کرد:

"نه من رفتارم اشتباه بود..بازم ببخشید... "

غزل با این حرف سرش را بلند کرد و لبخند گرمی به شهاب زد و شهاب را سر جایش خشک کرد.بعد از چند لحظه ی کوتاه شهاب هم لبخند زد .غزل که موقعیتی بهتر از این برای بیرون ریختن زهرش نداشت  به نرمی گفت:

"راستی در مورد اون موضوع هم ببخشید که اونروز ناراحتتون کردم آخه من ناراحت بودم...تازه اون اتفاق افتاده بود..."

شهاب سرش را تکان داد و با ناباوری به دختری که مثل موم نرم شده بود نگاه انداخت.به دختر مورد علاقه اش...که داشت به خاطر رفتار بد ش از او عذر خواهی می کرد.او محکم شصت پایش را لگد کرد تا ببیند خواب نیست و وقتی انگشت شصتس تیر کشید فهمید این اولین درد لذت بخش عمرش است.... ازته دل در مورد این که از مردن دوست غزل خوشحال بود(چون به خییال خودش این قضیه او را تا این اندازه نرم کرده بود) و به خاطر این موضوع کمی عذاب وجدان هم داشت.او نمبایست ازمرگ کسی حتی بدترین دشمنش هم این چنین خوشحال میشد.غزل به نرمی گفت:

"اگه هنوزم سر پیشنهادتون هستید  .."شهاب برای اولین بار در عمرش به سرعت حرف او را قطع کرد:

"البته که هستم..."و لبخندی بر روی لبهای جمع و جور غزل نشست...شهاب  که محو تماشای او شده بود خیالات موهومش را از خود دور کرد و به غزل گوش سپرد که داشت می گفت:

"پس اگه کاری ندارید دوباره تشریف بیارید منزل ما..."

 شهاب که انگار در خواب و رویای شیرینی  به سر  می برد گفت:"امشب خوبه؟ "و برق انتفام جویا نه ی چشمهای غزل را ندید...

 

 


نظرات 2     

قسمت سوم داستان عاشقانه

دوشنبه، 22 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش

 ای کاش قضیه همان جا تمام میشد .ای کاش شهاب گیر نمی داد و ای کاش پانی همه چیز را با پدرام به هم میزد.ولی همه چیز برعکس پیش میرفت .همه چیز به کابوس عجیبی شباهت داشت که انگار بعد از تمام شدن یکی  دیگری به وقوع میپیوست.اکنون دیگر همه از قضیه ی خواستگاری شهاب از  غزل آگاه بودند و بدتر از آن اینکه میکوشیدند غزل را راضی کنند.ولی وقتی غزل با عصبانیت به سراغ شهاب رفت(چون فکر میکرد او همه را باخبر کرده) تا با او یک دعوای حسابی راه بیندازد شهاب مثل همیشه با ادب بیش از حدش او را تحت تاثیر قرار داد.غزل به او رسید و با اخم و عصبانیت گفت:

فکر کنم من جوابمو به شما داده بودم نه؟

شهاب لبخند بسیار کمرنگی زد و گفت:بله شما گفتید نه شهاب که دید غزل میخواست چیزی بگوید بلافاصله ادامه داد:

ولی گفتید که چون به مردها اعتماد ندارید اینو گفتید خب من فکر کنم چون شرطتون رو قبول نکردم شما نتونستید به من اعتماد کنید..من معذرت میخوام اولش فکر کردم از من بدتون میاد یا یه دلیل الکی دیگه به ذهنم رسید ولی ..خب ببخشید ولی اگر این باعث میشه بتونید به من اعتماد کنید باشه من هر کاری رو که شما بفرمایید انجام میدم.

غزل که بهانه ی خوبی به دستش آمده بود با سرسختی سرش را تکان داد و گفت:

نه.من یه بار بهتون فرصت دادم دلیل خوبی هم دارم که دیگه به مردا اعتماد نکنم.

شهاب با ناراحتی گفت:

ولی ..

غزل نگذاشت او حرفش را بزند و گفت:

نه نمیشه.حرف آخرم ..

.شهاب هم حرف او را کمی مودبانه تر و آرام تر قطع کرد و گفت:

ولی من اشتباه کردم که به حرفتون..

غزل حرفش را قطع کرد و گفت:

پدرم هم یه اشتباه ..

صدایش لرزید و حرفش را خورد.شهاب ناراحت شد و گفت:

فکر میکردم روی من بیشتر از پدرتون حساب میکنید.غزل که از حرف خودش پشیمان شده بود سرش را پایین انداخت و گفت:

ببخشید.نباید شما رو با اون مقایسه میکردم.

از آن جا که شهاب چیزی نگفت غزل تصمیم گرفت برود .ولی از بس حواسش پرت بود در راه به پانی خورد که داشت با عجله از طرف مخالف او میآمد وجیغ و آخ هردویشان به هوا رفت.از قرار معلوم حواس  پانی هم بسیار پرت بود که غزل را ندید.غزل از او دور شد و با ناراحتی گفت

ببخشید.

پانی با صدای سردی گفت :

خواهش میکنم.راستی پنجشنبه عقد من  و پدرامه میخواستیم یه مراسم کوچولو بگیریم البته چون خاله ی مادرم مرده نمیخوایم زیاد شلوغش کنیم در عوض توی عروسی جبران میکنیم میخواسیستم شما هم تشریف بیارید.

غزل به پانی نگاه کرد نکند شوخی اش گرفته بود.او با تعجبی که میکوشید مخفی اش کند گفت:

عقد؟چرا..چرا به این زودی؟

پانی دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما پدارم به جای او گفت:

اخه میخوام زود عقد کنیم.او به جمع سه نفری شان نزدیک شد و گفت:میخواستیم عروسی بگیریم ولی چون خاله ی پانی مرده.میدونی آخه اون خاله ی مامانشو خاله صدا میکنه به هر حال نشد دیگه.

غزل که به پاچه ی شلواتر آن دو چشم دوخته بود گفت:

مبارکه امیدوارم خوشبخت بشید.

پدرام که  او هم به طرزی باورنکردنی  می کوشید به غزل نگاه نکند گفت:

مرسی ممنون.قسمت خودتون ان شاءالله.

غزل لبخندی زورکی به پانی زد .رفت و روی صندلی اش ولو شد.در حالی که سعی میکرد موهایش را از خشم نکند به کار احمقانه ی پانی فکر کرد...چقدر احمق بود...مثل اینکه هیچ اهمیت نمیداد که غزل پدرام را دوست دارد و حتی عشق خودش به شهاب را هم از یاد برده بود.نکند سرش به سنگی چیزی خورده بود که اینقدر احمقانه تصمیم میگرفت؟غزل به دور و برش نگاه کرد .باید با پانی حرف میزد.هر چه بود آنها بهترین دوستان هم بودند البته تا پیش از این قضیه.او با هول به پانی نگاه کرد که با پدرام بود و چنان لبخند زورکی ای بر لب داشت که تعجب میکرد چرا پدرام متوجه نمیشود .ولی انگار پدرام به همین لبخند زورکی نیز رضایت داده بود.غزل در تمام مدتی که مشغول کارش بود زیر چشمی پانی را می پایید اما انگار هیچکس نمیخواست پانی را تنها بگذارد .بلاخره بعد از ظهر هنگام رفتن او را تنها یافت و با عجله به سراغش رفت.با اینکه نمیدانست چه میخواهد بگوید اما نمیتوانست دست روی دست بگذارد تا همه چیز تمام شود البته به ضرر او.غزل که هول شده بود و نمیدانست چه بگوید به دنبال پانی رفت که تنها داشت آب میخورد.و گفت:سلام.پانی با نگاهی بسیار سرد او را نگاه کرد و گفت:

چیزی شده؟

 غزل که داشت به دور و برش نگاه میکرد تا ببیند کسی آن طرف هاست یا نه و از خوش شانسیش متوجه شد شد که فقط او و پانی مانده اند با دستپاچگی گفت:

آره.میخوام در مورد همونی که میدونی باهات حرف بزنم.

او به پانی نگاه کرد که دوباره به لیوان آبش و آب سرد کن خیره شده بود .پانی با صدایی بسیر سردتر از قبل گفت:

نمیدونم در مورد چی حرف میزنی.

پانی راه افتاد که برود اما غزل محکم  بازویش را گرفت و روبه رویش ایستاد تا با هم رو در رو شوند و با خشم گفت:

خوبم میدونی.ببین من نمیخوام با اون کله خرابی که تو عاشقشی ازدواج کنم خودت هم اینو خوب میدونی حالا نیمدونم چرا این مسخره بازیا رو در اوردی اگه من بهش جواب رد بدم بالاخره میاد سراغ تو.

پانی محکم بازویش را از چنگ او بیرون کشید و گفت:

برام مهم نیست تو چه غلطی میکنی.

غزل راه  او را سد کرد و گفت:

چرا برات مهمه. ولی نمیدونم چرا داری زندگی خودت و پدرام رو خراب میکنی.

پانی نیشخندی زد و گفت:

پدارم؟تنها چیزی که..اوه نه بهتره بگم تنها کسی که برات اهمیت داره  اونه نه؟تو اصلا دلت برای من نسوخته دختره ی دورو

.غزل با عصباینت گفت:

نخیر چه خوب شد که فهمیدی من نمیخوام زندگیشو خراب کنی .

پانی با نیشخند جواب داد:

ولی خودش فکر میکنه زندگیش با من مثل بهشت میشه.

غزل آرام و محتاطانه گفت:

تو دوستش نداری من نمیدونم چطور میخوای باهاش زندگی کنی وقتی یه نفر دیگه رو دوست داری .اصلا  به من چه ربطی داره که شهاب از تو نخواسته...

غزل با کشیده ی محکمی که پانی به او زد ساکت شد و در نهایت حیرت  دستش را روی گونه اش گذاشت ..پانی که حسادت و خشم بی سابقه ای در چشمانش شعله میکشید راهش را باز کرد و به سرعت از آنجا رفت و غزل  با حیرتی فراوان رفتن او را تماشا کرد.یعنی اینقدر این قضیه برای پانی عذاب آور بود که با او این رفتار را داشت؟غزل که داشت گریه اش می گرفت ده دقیقه ی تمتم آنجا ایستاد.مغزش فلج شده بو د..دیگر همه چیز از دست رفته بود...پانی بدون شک برای انتقام مسخره اش هم که شده  با پدرام ازدواج میکرد.او طاقت نداشت ببیند که شهاب کس دیگری را دوست دارد و به جای اینکه همه چیز را درست کند همه چیز را خرابر از قبل میکرد.درست مثل بچه ای که اسباب بازی مورد علاقه اش را خراب کرده بود و به جای اینکه آن را به فرد عاقلی بدهد تا برایش درست کند داشت خرابترش میکرد...چقدر پانی بچه بود...

غزل با صدای دکتری که در طبقه ی بالا مطب داشت و میخواست به خانه اش برود به خودش آمد:

عزیزم نمیخوای بری ؟

غزل دستش را که هنوز بر روی گونه اش بود پایین انداخت و به راه افتاد تا با دکتر که صبر کرده بود تا با او برود از پله ها پایین برود.او مرد 55 ساله ای بود و بیشتر موهای سرش سپید شده بود و چین و چروک هایی نیز در صورت سپید و روشنش به چشم میخورد .غزل سلام کرد و او هم جوابش را داد.و از آن جا که غزل نمیخواست دکتر دلیل مات بودنش را بپرسد زودتر از او پرسید:

بازم آسانسور خرابه؟

دکتر سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت:

ولی واسه این نیست که من با آسانسور نمیام.

(جوری این حرف را زده بود انگار انتخاب دیگری هم داشت!)

او لبخندی زد و غزل که کمی کنجکاو شده بود پرسید:

پس برای چیه؟

دکتر مدت کمی ساکت ماند(دیگر از ساختمان خارج شده بودند ) و گفت:

خب برای اینه که کمی پیاده روی کنم آخه برای سلامتی خوبه.

دیگر به خارج از ساختمان رسیده بودند.غزل گفت:خب دیگه خداحافظ اما دکتر به ماشین یشمی اش اشاره کرد و گفت:

کجا عزیزم؟من میرسونمت.غزل لبخند دیگری زد و گفت:

نه مرسی ممنون من مزاحم شما نمیشم.

اما دکتر به سوی ماشینش رفت و در را برای او یاز نگه داشت تا او سوار شود.غزل که در رودربایستی گیر کرده بود با خجالت جلو رفت و گفت:من مزاحم نمیشم.خودم میرم.دکتر هم لبخند زد و در حالی که سوار ماشینش میشد گفت:خواهش میک