غزل که از بودن در کنار دکتر زیاد احساس خوبی نداشت با ناراحتی به داشبورد خیره شد.نمیدانست که دکتر از کجا مسیر خانه ی او را میداند از یک هفته پیش که دکتر برای خرید کامپیوتر جدیدی نزد آنها آمده بود مدام به آنها سر میزد و با همه مخصوصا غزل احوالپرسی گرمی می کرد.غزل که این فکر برایش خنده دار بود خنده اش را به سرفه ای تبدیل کرد.همین مانده بود که دکتر هم از او خوشش بیاید.او که کمی در این مورد کنجکاو بود و میخواست بداند سوءظن هایش درست است یا خیر با لحنی موءدبانه از دکتر پرسید
:ببخشید..
میخواست بپرسد آیا او تنها زندگی می کند ولی این سوال درستی نبود از این رو پرسید
":کامپیوتری که هفته ی پیش خریدید برای پسرتون بود یا...دخترتون؟"
دکتر لبخند پهنی زد و به سمت راست پیچید.بعد از کمی سکوت گفت:
برای هیچ کدوم.من دختر ندارم.پسرم هم خارجه خودش میتونه برای خودش خرید کنه.
غزل سرش را تکان داد و گفت:اها.و ساکت شد چون نمیدانست چه چیزی بپرسد.ولی دکتر که گویا به این بحث علاقه مند شده بود ادامه داد :
" راستش من تنها زندگی می کنم .برای خودم خریدم.آخه کامپیوتر قبلیم خیلی قدیمی شده بود .."
غزل که پیچش وحشتناکی را در دل و روده اش احساس میکرد آرزو کرد که ای کاش این بحث را شروع نکرده بود و با ناراحتی سرش را تکان داد.دکتر گفت:
"همسرم هفت سال پیش از دنیا رفت.زن خیلی خوبی بود ...پسرم بعد از مرگش نتونست توی خونه بمونه...آخه خونه پر از یاد مادرش بود برای همین گفت میخواد از اینجا بره الان سوییسه خیلی وقت بود میخواست بره ولی مادرش نمیذاشت اونم چون مادرش رو خیلی دوست داشت اینجا موند الان یه پسر هم داره خیلی پسر نازیه باید عکسش رو ببینی..."
غزل به زور سعی کرد بخندد اما فقط توانست عضلات صورتش را تکان بدهد.دکتر که دوباره میخواست روی چیزی تاکید کند گفت:
"حالا من تنها زندگی می کنم"
.غزل پیچ و تاب دیوانه وار دل و روده اش را نادیده گرفت و برای خلاصی از این بحث احمقانه گفت"
"خب دیگه وقتشه به فکر ازدواج بیفتید..."
دکتر که از این تیز فهمی خوشش آمده بود و داشت به منظورش نزدیک تر میشد لبخند گرمی زد.اما حرف بعدی غزل لبخند را روی لبش خشکاند:
"من خودم یه خاله ی پیر سراغ دارم!البته زیاد پیر نیست خیلی هم جوون میزنه 50 سالشه ولی هنوز ازدواج نکرده.فکر کنم به درد شما بخوره ..من از هر نظر تضمینش میکنم."
دکتر سرش را به مخالفت تکان داد و گفت:
"فکر میکنید من اینقدر پیر باشم که با یه آدم پنجاه ساله ازدواج کنم؟"
غزل با احتیاط به او نگاه کرد و گفت:
"من فکر میکردم شما ا...50 سالتونه.."
البته به جای 55 سال این را گفته بود.دکتر اخم کوچکی کرد و با دلخوری سرش را تکان داد.:
"نه من فقط 48 سالمه..."
غزل با تعجب سرش را تکان داد و با دستپاچگی اضافه کرد :
"حتما همینطوره...خب شاید چون همه ی موهاتون سفید شده ییرتر نشون میدید"
او با ناراحتی به خیابان خیره شد حالا دیگر دو خیابان تا کوچه ای که آنها در آن زندگی میکردند فاصله بود.دکتر که هنوز اخم کرده بود لبخند زد ولی خوب موفق نشد ناراحتیش را پنهان کند.در واقع اصلا موفق نشد.غزل که برای در رفتن از این موقعیت عذاب آور لحظه شماری میکرد تا خیابان آشنای محله زندگیشان را دید تقریبا با داد گفت:
"مرسی..رسیدیم ممنون."
دکتر که هنوز از حرف او دلخور بود زیر لب گفت:
"خواهش میکنم".
غزل پیاده شد و باز هم تشکر کرد.بعد با عجله از ماشین او دور شد.افکار ناراحت کننده یکی پس از دیگری به مغزش هجوم می آوردند .و وقتی که دکتر با ماشینش در خلاف جهت او از نظر ناپدید شد اولین شکش به یقین بدل شد.مسیر او و دکتر اصلا یکی نبود.ولی دکتر جای او را میدانست پس حتما در هفته ی گذشته بدون این که غزل بداند او را تعقیب کرده تا از محل زندگیش سر در بیاورد.دوم این که دکتر یک زن هم سن و سال خودش نمیخواست.او چطور فکر کرده بود میتواند با غزل که جای دخترش بود یا حتی جای نوه اش ازدواج کند؟غزل که کل ماجرا در نظرش ناراحت کننده و احمقانه بود به خانه رفت و به خود گفت:فقط همینو کم داشتم.!حالا با وجود شهاب و سوپر محله ! سه تا خواستگار اعصاب خورد کن داشت.چرا این قدر بدشانس بود؟
چند روز بعد که غزل با نا امیدی و یاس به سر کار میرفت (پدرام و پانی عقد کرده بودند) اگر موقعیت بهتری بود و از دست پانی و پدرام ناراحت و آشفته نبود حتما با صدای بلند به همه ی مسخره بازیها یی که آنجا اتفاق افتده بود میخندید. دم در ورودی ساختمان دکتر تازه داشت از ماشینش پیاده می شد.غزل که چند قدم بیشتر با او فاصله نداشت سلام کرد وخواست برود .اما دوباره برگشت و با تعجب به دکتر نگریست.اگر موقعیت بهتری بود حتما قاه قاه می خندید اما الان نه.دکتر که موهای سپیدش همگی سیاه و براق شده بود و حتی ریش و سبیلش را هم رفاموش نکرده بود با لبخند به او سلام کرد.غزل به یاد کسانی افتاد که با جراحی پلاستیک یک شبه جوان میشوند .غزل او را با انی قیافه ی شنگول زیاد نمیپسندید.اما اگر دکتر دی این ای اش را هم عوض میکرد و بیست سال جوان تر میشد باز هم غزل نقطه ی اشتراکی میان او و خودش نمیدید.برای همین منتظر دکتر نایستاد و وارد آسانسور شد.که البته اشتباه بزرگی بود.وقتی بعد از نیم ساعت گیر افتادن در آنجا بالاخره نجاتش دادند تصمیم گرفت دیگر هیچ وقت از این آسانسورهای عهد بوقی استفاده نکند.او با این افکار وارد دفتر شد . جوانی فوق العاده خوش تیپ پشت به او در کنار پدرام ایستاده بود.صبح زود بود و هوا خیلی سرد بود غزل بدون توجه به آن دوراهش را کشید تا پشت صنلی محبوبش از نظر پنهان شود و از زیر سوال ها و پچ پچ های همکارانش خلاص شود.دیگر حتی به پدرام نگاه هم نمیکرد.همه چیز از دست رفته بود و غزل میکوشید مثل پانی همه چیز را فراموش کند ولی چندان آسان نبود.او که به طرز عجیبی ناگهان ساکت و منزوی شده بود چندان مورد توجه مبود چون همه فکر میکردند به خاطر شهاب است که اینقدر ساکت شده.ولی او دیگر به حرفهای هیچ کس اهمیت نمیداد.همین بهتر که این فکر را میکردند تا او بتواند در سکوت با با این غم بزرگ کنار بیاید.و به پدرام هم هیچ توجهی نداشت که بیشتر از روزهای قبل با شهاب می پلکید و تا سرش خلوت میشد به سراغ او میرفت...نه دیگر این چیزها چه اهمیتی داشتند؟ غزل با اخم مشغول به کار شد..غم سنگینی در سینه اش بود و نمیتوانست آن را تحمل کند اما چاره ی دیگری هم نداشت.وقتی میان احساسات گوناگونش برای ماندن یا رفتن از آنجا دست و پنجه نرم میکرد بالاخره کسی که کنار پدرام ایستاده بود برگشت غزل حتی به او نگاه هم نکرد تصمیم گرفته بود بین خودش و همه ی چیزهایی که به پدرام ختم میشد خط بزرگی بکشد.حتی دور کسانی که با پدرام در رفت و آمد بودند.
و وقتی آن پسر غریبه که غزل نه او را دیده بود و نه میشناخت به او نزدیک شد و سلام کرد غزل صدای آشنای او را تشخیص داد و بی اختیار سرش را بلند کرد و به او نگاهی انداخت هر چند هنوز اخم کرده بود.غزل در جا خشکش زد...نه...این امکان نداشت...شاید اشتباه کرده بود...بله حتما صدای آنها خیلی شبیه به هم است وگرنه ...غزل با اخم به پسر جوانی که کنار ویترین ایستاده بود چشم دوخت و گفت:
بله؟
پسر که چشم و موهای مشکی خیلی آشنایی داشت و کمی معذب به نظر می رسید لبخند کمرنگی زد و گفت:
حالا(روی حالا تاکید خاصی داشت)میتونم باهاتون صحبت کنم؟
غزل نگاهش را از او گرفت...و در حالی که میکوشید خودش را متعجب و مات نشان ندهد با صدای سردی پرسید:
مگه حالا چه فرقی با قبلا داره؟
گر چه خودش هم میدانست حالا خیلی با قبلا فرق دارد ولی نمیخواست اعتراف کند.شهاب که صورتش با یک اصلاح تمیز باز و روشن شده بود با تعجب پرسید:
"فرق نداره؟ "
غزل به خشکی گفت:نه...شهاب که انگار با دستی بر سرش کوبیده باشند از خود وا رفت اما بعد کمی بر خودش مسلط شد و گفت:
این...چند روزه خیلی ناراحت بودید ...میتونم دلیلشو بدونم؟
غزل بی مهابا دروغی سر هم کرد و گفت:
"بله.دوستم مرده"
.قیافه ی گرفته و زیبای شهاب کمی از هم باز شد و گفت:
"آها...پس دلیلش اینه...خیلی متاسفم...همسن خودتون بود؟"
غزل سرش را به تایید تکان داد (هنوز هم به او نگاه نمیکرد با این که حالا او واقعا قیافه اش عوض شده بود و خوش تیپ و زیبا به نظر میرسید ولی هنوز هم غزل کس دیگری را دوست داشت و نمیتوانست جایی برای یک عشق جدید در زندگی اش بیابد).شهاب گفت:
"واقعا متاسفم خدا رحمتشون کنه !ولی شما خیلی ناراحت هستید چند روزه اصلا با کسی حرف نزدید اینطوری هیچ خوب نیست من مطمئنم دوستتون هم نمیخواد شما اینجوری افسرده باشید.."
غزل سرش را با حواس پرتی تکان داد .چه خوب که یک دلیل محکم برای ناراحتیش یافته بود.شهاب که فکر میکرد دیگر با این وضع غزل جایی برای حرف های دیگر باقی نمیماند میخواست برود که صدایی تیز و برنده پناهگاه درونی و امن غزل را که در این چند روزه برای خودش ساخته بود تا در آن آرام گیرد از هم شکافت و مثل خنجری تیز بر پیکر روحش نشست.صدای پانی بود که داشت با پدرام حرف میزد:
"آره عزیز دلم ! مامان گفت حتما امشب بیای پیش ما..."
با این حرف عصبانیت غزل که طی این چند روز جای خود را به ناراحتی ژرفی داده بود دوباره مثل زخمی کهنه دهان باز کرد و خشم وحشتناکی به ذهنش هجوم آورد...او که قلبش را به طرز وحشتناکی با تمام وجود در مغزش احساس می کرد دوباره تصمیم گرفت..میخواست با تمام وجود پانی را برنجاند...عصبانی کند ناراحت کند و طعم تلخ انتظار و درماندگی را به او بچشاند. وقتی به خود آمد دید که کلمات به سرعت و قبل از این که او بتواند مهارشان کند بیرون ریختند اخم هایش از هم باز شدندو خودش را هم را متعجب و کمی خشنود کردند:
"ببخشید که من اینطوری باهاتون حرف زدم...من هیچ حالم خوب نبود..معذرت میخوام..."
شهاب که میخواست برود دوباره برگشت و با ملایمت لبخند مهربانی زد و گفت:
"خواهش میکنم..من درک میکنم.من نباید مزاحمتون میشدم.اگر میدونستم.."
غزل سرش را تکان داد و مخالفت کرد:
"نه من رفتارم اشتباه بود..بازم ببخشید... "
غزل با این حرف سرش را بلند کرد و لبخند گرمی به شهاب زد و شهاب را سر جایش خشک کرد.بعد از چند لحظه ی کوتاه شهاب هم لبخند زد .غزل که موقعیتی بهتر از این برای بیرون ریختن زهرش نداشت به نرمی گفت:
"راستی در مورد اون موضوع هم ببخشید که اونروز ناراحتتون کردم آخه من ناراحت بودم...تازه اون اتفاق افتاده بود..."
شهاب سرش را تکان داد و با ناباوری به دختری که مثل موم نرم شده بود نگاه انداخت.به دختر مورد علاقه اش...که داشت به خاطر رفتار بد ش از او عذر خواهی می کرد.او محکم شصت پایش را لگد کرد تا ببیند خواب نیست و وقتی انگشت شصتس تیر کشید فهمید این اولین درد لذت بخش عمرش است.... ازته دل در مورد این که از مردن دوست غزل خوشحال بود(چون به خییال خودش این قضیه او را تا این اندازه نرم کرده بود) و به خاطر این موضوع کمی عذاب وجدان هم داشت.او نمبایست ازمرگ کسی حتی بدترین دشمنش هم این چنین خوشحال میشد.غزل به نرمی گفت:
"اگه هنوزم سر پیشنهادتون هستید .."شهاب برای اولین بار در عمرش به سرعت حرف او را قطع کرد:
"البته که هستم..."و لبخندی بر روی لبهای جمع و جور غزل نشست...شهاب که محو تماشای او شده بود خیالات موهومش را از خود دور کرد و به غزل گوش سپرد که داشت می گفت:
"پس اگه کاری ندارید دوباره تشریف بیارید منزل ما..."
شهاب که انگار در خواب و رویای شیرینی به سر می برد گفت:"امشب خوبه؟ "و برق انتفام جویا نه ی چشمهای غزل را ندید...